تبليغاتX
آل آلمالار

به نام خداي ايام ما

خب من انشا نمي نويسم. آمده ام يك چيزي –شايد آخرين حرفم- را بزنم و بروم. پريروز وبلاگ قبليِ پر از خاطره هاي تلخ و بدردنخور را حذف كردم. غمي به قد "آن"ي سنگيني كرد روي دلم. اما چقدر خوش "حال" بودم و هستم. نوشتن براي فراموش كردن است. اين روزها يك سررسيد قشنگ گذاشته ام كناردستم و هرلحظه هرآنچه عبور مي كند از پرده هاي ذهن و خيال، مي ريزم رويش. چه محشرهايي كه رخ نمي دهد! نمي گويم براي نوشتن مي انديشم. اما چيزهاي زيادي از همين ها مي آيد دست آدم. براي همين اينجا ديگر حرفي ندارم، اگر هم باشد كه مدام نمي شود كامپوتر را روشن كرد و با سرعت يك پنجم، شروع كرد به تايپ نوشته ها. دليل ندارد. آنجا ديگر هيچ؛ هيچ دغدغه ي زيبانويسي يا شفاف سازي براي خواننده ي "گه گدار"ي ندارم. از تمام بندهاي دوربايستي هم آزادم. يك روزهاي خاصي بود. نمي گويم مطلق، اما به گمانم جهت را يافته ام و اين باارزش است. يعني ديگر تكليفم با خودم معلوم است. نه كه چون نوشتن را شروع كردم اين اتفاق افتاد؛ نه! برعكس. اين يك سير آرامي ست. هيچ وقت تصميم هاي مهم در يك لحظه خلق نمي شوند. براي من هم چنين بوده. همين است همان معناي "شدن" و "ساختن" و "كشف"هاي اگزيستانسياليستي. گنده اش نمي كنم. روايت من خيلي ساده است. اتفاقي كه چنين سرخوشم كرده تنها به جواب هايم مربوط مي شود. قضايا را چسبانده ام كنار هم و از هوش و وجدان بيدار خودم چاشني اش كرده ام، "حل" شده اند. يعني حل شان "كرده ام". همه اش به يك سردرگميِ تو بگو عارفانه، مربوط بوده. واكنش هاي من و آدم هايم توي روابط مان، حالا برايم سرراست است. دليل هايش رديف، چيده شده و همين است كه دل كندنشان ساده و ضروري. چيزي به نام حسرت، هرگز در نوشته ام نيست. فلاكت ديگران هم يك جاهايي نه تقصير من است و نه حاضرم ديگر، همدردشان شوم. اين ديگران كه گفتم، ديگرانِ خاصي ست. يك عده ي شلوغ و سياه و هرج و مرج زده اي كه منِ نوعي بايست ناتوِ دشت شان باشم _چه عجيب! اين واژه همين لحظه در حافظه ام خلق شد-، يعني نه بدهكارشانم نه پشيمانِ "سليم" هاي سيمين دانشور بزرگم؛ كه فراوان اند توي اين خاك. من دارم از اين "عبور" مي گويم. عبوري كه ميان روزهاي پرتلاطمي اتفاق افتاد. هميشه همين طور است. آدم ها توي شلوغي و سختي و جدل ها خلق مي شوند. توي چالش و جنگ اثبات ها، درونشان را كنكاش مي كنند و تصميم مي گيرند با دست هاي خودشان معجزه بيافرينند. حواسم جمع بود، پرهيزهاي هوشمندانه اي داده بودند از جاذبه ي غم و دلزدگي توي اين محيطِ آشوب، از بخت من بوده يا چه؛ دفتر و نوشته هاي جان پناهي در روزهاي پيش از حادثه يافته بودم. مي گفتم؛ كه حواسم جمع بود تا وجدان، حيرت و شوق، اين سه يار هبوط را ساده نگيرم. نه، نبايست تز بدهم. هركه مسير خود را برود نيازي به اين حرف ها ندارد و هركه نرود اينها انگيزه اي برايش نيست. هميشه كشف هاي شورانگيزي هست كه بعدها به مفت هم نمي ارزد. اينها نشان هاي خوبي ست. با خودم كنار آمده ام؛ خودم را نمي توانم جمع و جور كنم البته. يعني به كليت ام كه بخواهم بينديشم از هم مي گسلم. اصلن "منيت"ي نمي ماند. مجموعه اي از ميليونها عنصر قديم و قرون مختلف، تنيده در لاي پوست و خون و سلول هاي عصبي و اندوخته هاي تجربي ام! حتا "مجموعه" هم نيست. هزار تربيت و وراثت عتيقه در رگ و پي عقده ها و ادعاهايم! حالا حق ندارم معترف اين غيريت هميشه ي خداچسبيده به آن منِ كذايي شوم؟ من طلبكار حقم نيستم. بزرگترين حق و امتياز من توي دست و بال خودم است. جداي از هر رقابتي، قضاوتي. اي بابا چه مي خواستم بنويسم چه شد! اينكه هيچ اندوخته اي، يافتي، لذتي، ارزش و يار ارزنده اي، زمان و موقعيت جغرافيا يي، مكتوبات و انذارهايي، امتيازي، "آدم"ي، بهانه ي "ماندن" نيست، چپيدن و كوتاهي هاي مشروع نيست، خستگي هاي علت دار نيست. اگر به گمانت اينها شعار است و روگرفتي از نوشته هاي قبلن مكتوب، بي تقصيرم. من فرزند زمان خودم و كتاب ها و ديالوگ هاي خوانده ي خودمم؛ چيزي را نوشتم كه اما باورش كرده ام، خلق شده اند، "نازل" ام شده اند.

يك دليل ديگرش هم براي ننوشتن اين است كه ديگر دوست ندارم با اسامي استعاري بنويسم. يعني به هيچ وجه نمي توانم تحمل اش كنم. نمي خواهم پنهان شوم. پرمدعا يا دروغ بنظر بيايم وقتي ديگر چيزي برايم قابل پنهان كردن نيست و به همان اندازه نگراني براي تكميل كردن نوشته و «تمام» حرف ها را زدن و مخاطب را متقاعد كردن و به همراهي اش واداشتن! براي خودم به اندازه ي كافي قانع شده ام. وقتي اشتباه و ياوه و سوتي و صد خصلت ديگر، يار غيرقابل انكار و قابل پذيرش من اند و ذوب مي شوند در "حال" ام. لابد اين ها حرف هايي نيست كه بايست زده مي شد؛ اما ديگر چه اهميتي دارد؟ واقعاً چه اهميتي دارد؟

!! نوشته شده توسط ناردانا | 21:59 | بیست و نهم اردیبهشت 1389

"طفل گمشده"

طفلی به نام شادی

                        دیریست گمشده ست

با چشمهای روشنِ براق

                  با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

                ما را کند خبر

این هم نشان ما:

                    یک سو خلیج فارس

                                            سوی دگر خزر

*شفیعی کدکنی*

!! نوشته شده توسط ناردانا | 13:4 | بیست و هفتم اردیبهشت 1389 •

منبع: اینجا

!! نوشته شده توسط ناردانا | 13:4 | بیست و ششم اردیبهشت 1389

بهش مي گويم اين نقدهاي بيجا را ببين. مي گويد تيغ نقد را بايد بر سر همه كشيد. انديشمندان بزرگ كه جاي خود دارند. با خودم مي گويم نقادي كه با گلچين كردن اشتباهات حاصل نمي شود. مي گويد باهاشان همدلي دارد. با خودم مي گويم، نقد را منِ نوعي بلد نيستم بنويسم اما مي شود فرق نفد و تخريب را فهميد كه. جمله ي غيرمتعارفي را نقل مي كند. آزرده شده ام. فكر مي كنم اگر خودمان از درونمان شروع كنيم به شقه كردن اصول مان كه اين همه مدت كارمان عبث بوده. مي گويد جان كلام مقاله ي موردبحث مان چنين بوده و چنان. تقريبن شوكه شده ام. مي نويسم خب اگر حرف حسابي داري توي هميان تريبون عمومي بنويس اش. با خودم فكر مي كنم دارد خساست به خرج مي دهد توي زكات دانايي اش؟ همزمان دارم سرچ مي كنم تا مقاله ي مذكور را پيدا كنم. او گاه لابلاي وب گردي هايم توضيحاتي مي دهد. من به ياد ايرادهاي كاري ام مي افتم. به ياد نوشته هاي قديمي كه غلوهاي بيجا كرده ام. تا وقتي كه مقاله دارد دانلود مي شود دوباره خواهش مي كنم كه بحث را باز كند. با خودم فكر مي كنم به تفاوت هامان. به اين همه اختلاف سال در حيطه ي كاري. به آن همه شناخت او و به اين همه ناداني خودم. در دلم جنگ وجداني ست. لابد نبايست شروع مي كردم. دوباره ذهنم مي رود به پايان هاي بد. زماني را به خيال مي آورم كه پرت شده ام و كنار گرفته ام از مسيرشان. آها مقاله دانلود شد. فكر مي كنم كه بايست بيشتر مرور كنم؟ بيشتر از اين؟ شايد بايست زندگي انساني ام را تعطيل كنم! بايست ببينم توي اين نوشته ي لامصب چه ها آمده. خداحافظي مي كنم و مي خوانم...

هيچ چيزي از آنهايي كه جناب رفيق تحليل كرده توي متن نيست. باورم مي شود كه مثل خيلي ها تعريف اين مقاله را از زبان ديگري شنيده! عجب خودزني هايي. با خودم فكر مي كنم به تفاوت هامان. به اين همه اختلاف سال در حيطه ي كاري كه تفاوت اش ديگر به عمقي نيست كه دقايقي قبل تصور مي كردم. يادم مي افتد آن وسواس هاي عجيب و بدبيني هاي گاهن مزحك اش را...

نمي دانم بايست بنويسم يا رها كنم! دليل براي هر دو كار به يك اندازه است. بلاتكليف ام و بي خود. بايد زبانم را تغيير دهم. لحن ام را. لغاتم را. لابد اين طوري فرصت بيشتري ست براي يادگيري و دانش آموزي. من كه از اول ادعايي نداشته ام برايش. اما نمي دانم چرا در چنين حوزه هايي، اين همه خودپُربيني دارد از سرورويشان مي بارد؟ نكند دارد به من هم سرايت مي كند؟ نكند دعوت همگاني يك شوخي فرهنگي ست با آدم هاي ميانه؟ نكند دكتر نوشته هايش را خودش سانسور كرده تا ماها از لابلايشان حدس بزنيم؟ ديگر تحمل اش را ندارم. سيل بي امان سوال ها و رنجش ها و حيرت ها از پشت ميز مي كشاندم به ايوان. دوست دارم فراموش كنم همه چيز را. چه خوب كه هنوز آفتاب مي تابد و هنوز باغچه ي ما گلهاي رز-ش فراوان است. چه خوب كه گرسنه ام و مي توانم مشغول خوردن شوم و ايراد بگيرم به غذا . ايراد بگيرم به ريخت لباس كاكتوس و ايراد بگيرم به حرف هايش و...  و پشت سر بگذارم اين دنياي خط خطي ذهني را.

!! نوشته شده توسط ناردانا | 13:37 | بیست و دوم اردیبهشت 1389 •

وقتی بزرگسالی ات غمگین است

من نمي توانم بگذارم اين طور رنج بپروراني توي دل نازكت. اين تصويري كه يكهو آمده جلوي چشمم مرا پراند از روي تخت و كشاندتم به اينجا. ديروقت است. چقدر دلم مي خواست زنگ مي زدم بهت و اصرار مي كردم بيايي اين هفته. از پشت تلفن گوشت را مي پيچاندم كه دل به هواي گردوغبار غربت آنجا نسپاري. وقتي رسيدم به آنجايي كه توي جاي خالي تمرينات كتاب، نوشته بودي: more than expensive ؛ انگار يكهو جانم را به آتش كشيدند. تو تصويري شدي از پسرك 7،8 ساله ي لطيفي كه صورت گرد و سفيدش را خم كرده روي دفتر و دستك هايش. دنيا بالاي سرت تيغ زور داشت و  تحكم و غرش بابا، بالاي سرت سايه انداخته بود. چقدر اين تصوير خيالي كه بازتاب كليت تو توي ذهنم است، درد جانكاهي ست. نمي گذارم آنچه سر من آمد سرتو هم بيايد عزيز. نمي گذارم زير اطمينان هاي سياهشان تو را رگبار چرنديات مغزي شان كنند. حق نداري رنج بكشي داداشي فسقلي. كاش زورم مي رسيد. تو را مي كندم از آن مغزهاي مسموم و افكار ولايتي. تو را مي بردم با خودم به دنياهاي آزاد انديشه. جايي كه دستِ دل هاي مغرض، به وجود سفيد و بي پيرايه ات نرسند. داري بزرگ مي شوي اين روزها. من و تو اما نبايست مثل بزرگترهايمان شويم. نبايد آنقدر بسته ي كتاب و آدم ها باشي كه توي هر مكالمه مان مدام برايم بگويي: بقول فلاني، بقول آقاي... اوايل جدي نگرفتم. اما حالا تصوير تو كه دنيا دارد اجبارش را توي مغز و دلت جا مي كند مرا مي ترساند. اين هفته كه آمدي بايد بپرسم. ببينم كجا گير كرده اي. چرا اين همه ساكتي اين روزها! چرا جدل نمي كني! سرت را گرم آدم هايي كرده اي كه مدام توي گوشت مي خوانند؛ خودت را سانسور كني. چقدر دلم مي خواست الان زنگ مي زدم بهت و مي گفتم يك دل سير اشتباه كن. مخالفت كن. غلط را با افتضاح كاري مخلوط كني. اينها همه حق توست. هيچ كس، هيچ كس نمي تواند تو را براي فكرت ملامت كند. تمام اشتباه هاي دنيا براي آدم است. تو را به خدا جسارتت را نباز به اين آدم ها، به موفقيت هاي تصنعي شان. نگذار اطلاعات شان، ادعايشان، سرت كلاه بگذارند. دانستن حق توست و براي همين هيچ ميوه اي ممنوعه نيست. هيچ مرزي تحريم شده نيست.  دلم مي خواهد با دست هاي خودم  تمام آن دهان هاي تحكم آميز را خفه كنم؛ به پاي آزادي تو قرباني شان كنم. تمام رنگ هايي كه مي خواهند ذهن تو را مطابق خواست خودشان نقاشي كنند. وجودت راافسار ببندند و دست خودشان بگيرند. اين دفعه كه بيايي خيلي حرف ها داريم. تو داري بزرگ مي شوي و دارد دير مي شود. نمي گذارم عزيزترين آدمم را، اميد پراهميت ام را، پاره ي تن شيرينم را، اين بادهاي سياه افسرده با خود ببرند. بايد دست به دست هم بدهيم. بايست پشتت بايستم.  اين جوري نمي شود. خيلي حرف ها داريم.

!! نوشته شده توسط ناردانا | 0:46 | بیستم اردیبهشت 1389 •

آسمان مي غريد. من كلاس سه تار را نرفتم. دلم هم نخواست بنشينم سر فرو كنم توي كتاب. حال اينترنت گردي هم نيست. گفتم چه كنم؟ بزنم بيرون؟ بروم لاي آدم ها؟ رغبتي نداشتم. گفتم ترانه يي، نوايي گوش بدهم كه نكردم. يعني نصفه گوش كردم و بعدش خاموش.غمگين يا خسته نيستم بدون شك. شايد اين روزها برويم استاديوم تختي؛ اسم مان را بنويسيم براي تيم بسكتبال. من و نسرين. اصرار كرده بود برويم چند روزي نمايشگاه كتاب و شيرجه بزنيم توي كتاب هايي كه مدتهاست دنبال شانيم. بهش مسيج زدم كه اين روزها ترجيح مي دهم خانه نشين باشم، شلوغي كلافه ام مي كند. نوشت؛ عصبي ام. اين طور نبود. گفتم چه بسا آدم پرحوصله اي هم هستم. نوشت: حوصله با اعصاب فرق دارد. فرق دارد؟! توضيح بيشتري در كار نبود. يعتي مدتي هست كه رمق و دليل تشريح حسيات را براي غريبه ندارم؛ مخصوصن كه طرف، بي پايه هم باشد، مي شود عذاب جحيم. روزهاي چنداني به اعلام نتايج دانشگاهي مان نمانده. عجيب است كه اهميت اش برايم كمرنگ شده. حتا گاه فكر كرده ام كه شدن و نشدنش توفيري نخواهد كرد براي خُلقيات ام! تنها ياد سونيا و حضور او توي پايتخت است كه دلم را غنج مي برد براي دركنارش بودن. پشت كامپيوتر كه مي نشينم و مشغول خواندن مي شوم، دو ساعت، سه ساعت بي خبر مي گذرد. پاشنه و شانه هايم درد كه گرفت، مي پرم ازجا. بعد ساعتي چرخيدن دوباره همان آش و همان كاسه. تا به شب هي رفت و برگشت. هي خستگي و هي ولع. كه سر در بياورم چه شد بالاخره! كه فلاني چه گفت، چه نظري پراند، چه دستورالعملي داد. ايني كه مي گذرد زندگي كردن نيست. يك نفس دويدن و حجم انبوه نوشته ها را خواندن، توي دنياي دوم زيستن است. نود درصد خوانده هايم پيگيري مسائلي ست كه ربطي به رشته، آينده و نان ندارد.دانستن، تنها بهانه و لذت اين حفره ي خالي ست. اما همين هاست كه روز بروز بيش از قبل مرا مي گسلد از آدم هايم. همه مدام دور مي شوند و كسل كننده. جمع هاي دوستانه را دقيقه شماري مي كنم كه تمام شوند. ميان شان مراقب ام كه ادعايي نداشته باشم اما لجباز كه مي شوند، بيماري هاي درون شان كه باد مي كند با غضب بهم مي گويند: خانم فيلسوف! بامزه است كه من يك جمله فلسفي به زبان نياورده ام. كاكتوس مي گويد اگر عقل داشتم كه مسير مهندسي ام را نيمه رها نمي كردم. دوست ندارم آنهايي را كه توي هر توضيح انتخاب شان، مدام ياد آدم مي اندازند كه قبلن دكتر بوده ، مهندس بوده و فلان و فلان. لابد هنوز از بند تعلقات تمجيد نگاه اطرافيان نبُريده اند. من با نيازي كه گنده شده بود در دلم و ديگر نمي شد پنهانش كرد، فلسفه را برگزيدم. زياد هم غصه مي خورم كه انتخاب اولم نبود. بدون شك فرصت هاي عزيزي را از دست داده ام. اما براي من انتخاب عجيب و متفاوتي ست. مرا پيوند داده با ادبيات. با قصه. با انقلاب و جامعه. با حيطه ي كاري روانشناس ها. چه مي گويم؟ با "خود"م. با همه چيزي كه لابد "هيچ چيز" از تويش بيرون خواهد زد. اين نياز به تكميل و ادامه، بهاي رتبه و انتظار داشتِ بقيه را حقير كرده. و اين خوب است. گمان مي كنم خوب است.

!! نوشته شده توسط ناردانا | 0:16 | نوزدهم اردیبهشت 1389 •

.؟.

نوشته اش واقعن كفرم را درآورد. تصميم گرفتم برايش جوابيه اي بفرستم و چند نكته اي كه بايست يادش داد يا به يادش آورد، بازگو كنم. خب سعي مي كنم تمام عصبانيت ها و احيانن جسارت هاي احتمالي را حذف كنم از كلامم اما حتمن بايست بنويسم. نمي دانم تهِ آن مغز لامصب، چه اتفاقي افتاده كه با هر پيشامدي، گذشته ي فلاكت بارش را به رخ مي كشد. چقدر! چقدر دكتر، دقيق حلاجي مي كند كه حركت هاي انقلابيِ يك دوره، درست ممكن است نقش مقابل و سدِ راه هر پيشرفتي در دوره ي بعدي شود. قهرمانان يك عصر و شعارهايشان، مي شود دامي براي به يوغ استحمار كشيدن مردمان عصر ديگر.  تهِ آن مغزِ پرمدعا چه مي گذرد كه آن همه، اصول اش را مطلق مي انگارد و بدتر از آن جايز براي تحميل. چطور مي تواند روي كم كاري و ضعف هاي شخصي و ايرادهاي ادراكي اش، زير لواي اطلاعاتش(اگركه خيلي دقيق نشوم به جزنيات و سرچشمه هاي سرسري اش)، به نمايندگي از قوميت و مليت اش، سرپوش بگذارد. اين دومين باري ست كه لجاجت قهرآميزش را در قالب لغات پرطمطراق به رخ مي كشد. و بارِ قبل به خودم دلداري دادم كه تاثير چنداني كه نمي گذارد دختر! اما وقتي دوباره آن نشريه بلاتكليفشان با دبدبه و بوق كرنا، جفنگياتِ( مي دانم وقاحت دارد اين كلمه و من بايست اينجا تمرين درست نويسي و شايد مودب نويسي كنم اما واقعن هست ديگر، اينجا كه مي شود كمي بي بند دموكراسي بود نه؟!) مذكور را اعلان عمومي مي كند، نتوانستم حماقت اش را ناديده بگيرم. هميشه مي ترسم كه نظريه ي ژنِ دارويني را بيش از حد معمول جدي بگيرم؛ مخصوصن وقتي روي يك سري آدم ها دقيق(واقعن ها!) صدق مي كند.

پ.ن: اين نوشته عصباني ست؟ دقيقن. ولي ايراد مقاله اي كه خوانده ام آنقدر فاحش و كلامش چرند است كه شايد بشود اين فوران احساسيِ مشكل دارِ مرا تا حدي ناديده گرفت.

!! نوشته شده توسط ناردانا | 22:0 | پانزدهم اردیبهشت 1389 •

آدمي بود كه بعد آن همه سلوكات عارفانه و زير و بم هاي فكري، با آن شعار انقلابي اش، سر از كوي جنون درآورده. اينطور استنتاج كرده بودم كه وقتي حوزه اي جذابيت داشته برايش، و تمايل به مومن آن طريق شدن را مي پرورانده در دل و جان اش؛ پس شروع كرده به پذيرش نقش هاي آن حوزه. بعد چه شده؟ نكته ي  كليدي كشف من همين جا بود: وقتي علاقه مندي كه آنجور بشوي كه نيستي، وقتي ايمان به مسيري مي آوري كه هنوز مومن اش نشده اي، يك روزي يك جايي، طي يك اتفاقي، آنقدر بي خبر و در كمال حيرت، بازگشت به خويشتني خواهي كرد كه بيا و ببين. لابد وقتي كركگور مي گويد آنها كه در مرحله ي اخلاقي مي مانند و نقش هاي آن مرحله را به عهده مي گيند، روزي مي فرسايند و در دوره ي پايان عمر -اغلب- به مرحله قبلي و حسي شان عقبگرد خواهند كرد حرف بي ربطي نيست. يعني مسئوليت هاي آن مرحله، سر تسليم فرود آوردن هاي مكتب، خستگي قاعده هايي كه مدام روي دوش باشد، بالاخره روح را مي فرسايند و حوصله را. يكي از اين كانال هاي تركيه يك سريالي داشته كه اين روزها قسمت هاي پاياني اش است. قهرمان سريال خيلي خوب شروع كرده. يعني سنجيده. اصول درستي را انتخاب مي كرده اما اين روزها درد و گرفتاري هاي پيچ در پيچ زشتي گريبانش را گرفته. به سادگي مي شود پيش بيني كرد انتحار يا يك جور زندگي فرساينده تر از مرگ انتظارش را مي كشد. غرض ام آن بود كه بگويم اگر خواستم آدم خوبه ي زندگي ام باشم نقش اش را بازي نكنم چون هنوز نيستم. خيال مي كنم غلط باشد كه گمان كنيم عادت به اصول، پايه مان را استحكام خواهد بخشيد توي آن مكتب. اين چرك درون يك روزي از انتخاب هايم بيرون خواهد زد اگر كه  دروني نشده باشد. همين است كه مثال هايم بالاخره آدم هاي زشت از آب درآمدند چون زور مي زدند كه آن گونه باشند و واقعن هم مي خواستند اما هنوز نبودند. اين امتياز نيست كه قبل از دروني شدن باورها نمايش اش را بدهي. بله! براي چند روز سوت و كف و تشويق بكار مي آيد اما بعدش تو خواهي ماند و رودربايستي يك درون مطرود كه محيط، حتا جرأت آن را از تو گرفته كه اعتراف كني. چون توي اين شلوغ بازي ها و نگاه هاي متفاوت و تحسين آميزشان باد كرده بودي . واي به وقتي كه باد «اين ناسوسيان» خالي مي شود.

پ.ن: اين اتفاق به سادگيِ حرف هايي كه مقاله شان كرده ام نيستند. يعني آنقدر سنگيني كرده كه من در پي يافتن علت هاشان و ريشه هايش، شب را تا سحر خواب به چشم ام نيامده باشد. اما بعد اين كه جمع و جور شان كردم و مسأله برايم تاحدودي حل شد، احساسي يافتم بسيار جديد. و آن بيهوده شدن مسئوليت هايي بود كه پيشتر مهم بنظر مي آمد. چطور بگويم؟ يك جور آزادي عمل مي دهد بهم. ديگر دغدغه ي مسئوليت هاي ناشناخته را ندارم. و عجيب است كه احساس گناه هم نمي كنم. انگار كسي تازگي ها از يك حق ِ بزرگ ِ انساني ام آگاهم كرده باشد. جالب است كه هرچه بيشتر خواسته ام پيِ مسئوليت هايم را بگيرم و از ته و توي وظايفم سردربياورم، انگار آزادتر شده ام.

!! نوشته شده توسط ناردانا | 21:18 | دوازدهم اردیبهشت 1389 •

سرم گرم کلام و حضور آدم ها که می شود فراموش می شوند. دوباره خلوت و شرم است که هجوم می آورند به لحظه هایم. من شرمنده ام. شرمنده ی آن همه چشم های بزرگواری که همگی از روی پوسترهایشان تمام سکنات مرا توی اتاقم می پایند. معذب ام از نگاه و لبخند بی نهایت مهربان مرد روی صفحه ی دسکتاپ. هرموقع که کلافه و بیزار از خودم پناه می آورم به نوشتن و او انگار توی تمام افتضاح کاری های من، هنوز با من پیوند دیرین دارد. هنوز مرا می بخشد. هنوز چشم امید دارد لابد. می بینی خانم اوف! من سعی خودم را کرده ام. توی لحظاتی بعد از اقدام، به خودم گفته ام که می توانستم جلوی اش را بگیرم؛ ساده بود و قابل پیشگیری. اما هیچ وقت جلوی اش را نمی گیرم. هیچ وقت نمی خواهم باور کنم که این یک اعتیاد است. مدام دارم دنبال سرنخ هایش می گردم. شاید که درمانش همانجا لابلایشان باشد. کلافه ام. آخر این چه جور ارتکاب گریزناپذیری ست؟ خصیصه ی کس دیگر باشد چه فکر می کنم؟ کلام ها را گوش که می دهم، خلوت هایم که عارفانه می شود؛ گمان می کنم فردا اوضاع اش تفاوت خواهد کرد. اما نمی شود. ایراد کجاست واقعن؟ زمانی اراده ام ضربه ناپذیر بود؛ یا لابد خیال میکردم این طور است اما مدتهاست برای هر کار ریز و کوچکی، روانم مطالبه ی دلیل می کند. تا اینجایش خوب است؛ اما وقتی قانع نمی شوم درست عکس رفتارهای قبلی عمل می کنم. سنت های سخت ذهنی ام را می شکنم و مدام رنج می کشم.  از وقتی که مسیرم عوض شده، بله؛ دقیق از همان موقع که افتاده ام به شبهه های جدی، این خواندن ها، خیال بافی ها، اندیشه ها، مرا بهتر نکرد هیچ، قیدهای ساده و دم دستی را هم گرفته ازم. آخر این چه جور آدم شدن است؟ به گمانم هیچ ندانستن، بهتر از کم دانستن و بد دانستن هاست. توی زمانه ی اکنون اما نمی شود ندانست، شنیده ها و کنجکاوی ها گریزناپذیرند. از جمله منی که توی هر سوراخی سرک کشیده ام. همین است که اغلب اطلاعات و بالطبع ذائقه مان شده ابتر. کم و سطحی و نفرت بار. اما واکنش های من است که اغلب ساده و سطحی نیست. خیلی ها را دیده ام که ناقص شنیده اند و تکه تکه. رهایش کرده اند. پس چرا من رها نشده ام. چرا رها نمی کنم این خرده درد و عادت های ذله کننده را؟ خانم اوف! کارم از این حرف ها گذشته که بنشینم و بیندیشم به تنهایی و شمع گونه گی احساسی که دنبال پروانه می گشت. به صاحب ذوقی که دو تا فرشته ی کوچک، گمارد روی دو شانه های نازک ام. من حرف های جدی دارم با خدا. زمان دلبری او و حوصله ی نازخریدن هایم نیست. او را در لباس حساب می خواهم برای امروزم. برای قاضی شدن اش انصاف نیست وقتی من تازه پا گذارده ام به سرزمین هول. وقتی دست هایم بیشتر محتاج یاری ست تا مهر و توبیخ و امتحان(!). این ها را با همین طعم عصرگاهی برسان به دستش. قربان قدوبالایت.

!! نوشته شده توسط ناردانا | 20:41 | پنجم اردیبهشت 1389 •

باید سعی کنم بیرون بریزم شان؛ با این نوشته ها، بضاعت لاغر، اصلن هر ابزاری که دوا شود. تشویق و خوش آمدن های غریبه ها حتا می تواند سپر مستحکمی شود برای گریز از اعتراف. یادم است اینجا را برای همین شروع کرده بودم. نیچه راست می گوید که نوآفرینان حقیقی نفرت و نفرین بزرگان و عزیزانشان را به جان می خرند. چه برسد به پابرهنه ای مثل من. بزرگترین هنر ادبیات، کمک به خوانش های ذهنی ست. همین است که جاندارترین اثرهای ادبی و فلسفی مربوط به درونی ترین حس و حال آدم هاست. نمی خواهم از این موضوع شیرین حرف بزنم. می ماند برای وقتِ خودش. یک مدت های درازی بود که داشتم آرام آرام وارد یک حریم های مخفیانه ای می شدم از روان خودم. یعنی یکه خورده بودم از آدم هایی که در شرایط بغرنج و نابِ خود بودنشان، آدم های زشتی ازآب درآمده بودند. زشت یعنی خام و کارنکرده، ذلیل، خودخواه، عصبانی، لبریز از حسد، هوسباز، توخالی، توخالی، توخالی. و مدتی بود که حساس شده بودم به آدمِ لحظه های سخت و خشم. لحظه هایی که هوش هیجانی شان به شدت ضعیف می شد. همان که در لفظ عوامانه بهشان می گوییم؛ بروز عقده! من در عالم خواب و بیداری ام، توی خواب های آشفته و عمیق و یکبندم، گاهی می شوم یک موجود درنده. یعنی از همان وقت ها که فهمیده ام چه درون پرخشم و خروشی دارم حسابی دل نگران شده ام. مثل وقتی که داییِ سکته کرده و تازه متولد یافته یک آدم عجیب و ترسناکی شد که به این حساسیت ذهنی دامن زد. مدت زیادی از عمر این چاره جویی عاجلانه ی پریشان نمی گذرد. وقتی که پسربچه ی ناتورِدشت می نویسد که توی ذهن اش، شهوانی ترین آدمی ست که ممکن است دیده باشیم؛ من می نشینم و اساسی به این نشانه ها فکر می کنم. البته که بعدها فهمیدم اغلب قریب به همه ی آدم ها، همین جوری اند. این یک جور آرامش زشت می داد بهم اما تا وقتی که قرار نبود هدف هایی جدی شوند برایم. من از آن موقع، هیچ از خشم و غلیان درونی ام کاسته نشد. آگاهی، اولین گام چاره یابی ست اما هیچ وقت کفایت به سرانجام رساندن کاری را ندارد. این را در تمام روزها و شب هایی که خودم را بالا پایین کرده ام، فهمیده ام. ناخواسته توی نوشته ها و مکالمات، ذهنم می رود پی این قضیه. باور کن آدم دنبال هرچه باشد، توی روزمره، کتاب ها و اتفاق ها، نشان هایی از آن مثل ستاره هایی کمرنگ سوسو می زنند. به قول سارتر مثل هزار داستان کوتاه که در لحظه خلق می شوند. البته که کسی را نداشته ام برای یاری. همچین وقت هایی آرزو کرده ام «پیر»ی را، مرشدی را، حضور یک معلم را. من بسیاری از این دست ایرادها را شناخته ام در خودم اما خوشبختانه یا برعکس احساس شان نمی کنم ؛ شاید همین باعث شده که ننشینم به عزای این کشف های تلخ. شاید درغیر این صورت توان و انگیزه های کوچک ام را می باختم. چه بدانم! دیروز و دیشب میان آدم هایی بودم که سر هر حادثه، حسادت ها و حقارت شان بروز می کرد. شامه ام از سال پیش، حساس شده به این احوالات. توی این مواقعِ کلافه گی دیگران اما صبور بوده ام و درکمال حیرتِ خودم آرام. شاید توی روایت ام یک جور نقیض به نظر بیاید اما من واقعن برای اتفاقات ریز و درشت دیگران، از کوره درنمی روم. نه که مسلط باشم روی احوالات ام؛ ابدن. اصلن علت رنجش آنها را احساس نمی کنم. رنجش های من از آدم ها و خصلت های بسیار مشخص و محدودی ست. تحمل آدمِ بی اطلاعِ خودخواه را نداشته ام هرگز. آنها که توی هر «کلام» و «ذوق» و «احساس» و «سلیقه» شان، دارند فتوای قطعی صادر می کنند. این مدل خودخواهی خیلی خیلی خیلی زود به چشم ام می آید. چقدر دلتنگ می شوم وقتی یاد دعای دکتر می افتم که از خدا می خواهد حقارت و پستی شبه آدم های اندک را متوجه نباشد. من اما متوجه می شوم. مثل سگی این نشانه ها را بو می کشم و بعدش رنج. می خواهم فرار کنم از این گیرش های ظریف و تیز که مدام می خراشد روح و حال ام را. تقصیر من نیست که به قول سارتر آبشخورهای ذهنی شان را اغلب تشخیص می دهم. این البته دلیل اطلاعات وسیع من نیست که هیچ وقت نداشته ام. این مربوط به آدم های روزمره ام است که تمام حقارت هایشان ساده و دم دستی ست. نباید زیاد توی توصیف آدم هایم بمانم. اصلن حرف ام از اینها نیست. چون من شهروند و همسایه و فامیل درجه یک خلوت های خود انتزاعیم ام تا این آدم های گوشت و پوست دار حقیقی. می خواستم زمینه ها را شفاف کنم لابد و بعد تاکید کنم روی موضوعی که با شدت و رنگی متفاوت، گریبانگیر انزوایم است؛ همین نگرانی جدی. جدی تر از خشم و صبوری هایی که احساس شان می کنم یا فقط می فهمم شان. عادت و تربیت، موثرترین سهم را داشته برای شرایط روحی فعلی ام. برای خشم نهانی ام. بعد فکر کردم اگر آنها را بکَنم از خودم، چه تضمینی هست برای اینکه چیز بهتری ازآب دربیایم. اگر پادرهوا ماندم چه؟ این مربوط به رهایی خویشتن از بند 4 زندان طبیعت و تاریخ و اجتماع و –آن دیگری چی بود؟_ و این بحث هایی که جغرافیای دیگری دارند نیست. چون رهایی از آداب و رسوم و سنت و تربیت و عادت و تمام کلاف هایی که دور زندگی تنیده شده اند، همگی یک اتفاق نیک است و زیرمجموعه ای از رهایی از آن اقالیم چهارگانه ی مذکور. دارم از چیزی می گویم که توی نوشته قبلی از آن به میان مایگی یاد کرده ام. خلاصه کنم؛ من یک جامانده در وسط ام. یعنی از یک زمینه و فضایی گسیخته ام؛ نه که خودم ، تربیت ام این جوری از آب درآمده؛ پس، از آن فضا درست و حسابی سر درنمی آورم. برخلاف علایق و خواسته ام، از حال و هوای محضِ عوام دورم -محض را تاکید دارم رویش- و خیال یک فضای دیگری را درسرمی پرورانم که نمی دانم رنگ واقعیت دارد یا نه! چون باز هم چنین فضایی را بواقع لمس نکرده ام. من یکبار حسابی از این عالم انتزاعی سرخورده شده ام و بعد هم تعمیمش داده ام و کرده ام اش یک تجربه. پس میانمایگی من یک نوع سرگردانی و تعلیق است. حالا این قضیه ی کَندن یک جورهایی دارد بی مزه و بی خودی به نظر می رسد. نکته اینجاست. من اگر کنده شوم از داشته هایم؛ باید پی چه را بگیرم نمی دانم! اگر کنده شوم از میان مایگی، چه تضمینی هست برای بدتر نشدن اوضاع! بایست محیط ام را عوض کنم تا فرازو فرودهای خشم و هیجانات یکباره ام را توی دو فضا مقایسه کنم، به این هم فکر کرده ام تا ببینم چه طور می شود برایشان نسخه پیدا کرد. اما می دانم این اتفاق تا مدتها دست من نیست. بدبختانه خیلی چیزها دست من نیست. من از میان این حصارهای تنگ، راه حل های عجیب و ناشیانه ای پیدا می کنم؛ جوری که بگویند خل می زنم. این نوشته و راه حل یابی اش یکی از همان هاست. همان تزی که هیچ وقت، تدریس عمومی اش نمی شود کرد. باید از چشم هایی بیفتم. چاره چیست!

!! نوشته شده توسط ناردانا | 23:49 | سوم اردیبهشت 1389 •

RSS